الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
126
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) شرح حال عمرو بن حمق پيش از اين گفتيم كه عمرو بن الحمق - رضى اللّه عنه - با حجر در مسجد بود و از آنجا بگريخت و در خانهء مردى از ازد كه نام او عبيد الله بن موعد بود پنهان گشت پس با رفاعة بن شدّاد از كوفه به نهان خارج شدند و به مدائن رفتند و از آنجا به موصل و در كوهستانى بدانجا قرار گرفتند عامل روستا مردى بود از قبيلهء همدان نام او عبيد الله بن بلتعه ، خبر اين دو تن به دو رسيد با چند تن سوار و مردم ده به جانب آنها شتافت آن دو بيرون آمدند عمرو شكمش آماس كرده بود به استسقاء و نيرو در تنش نمانده امّا رفاعه جوانى زورمند بود و اسبى تيزرو داشت بر آن نشست و عمرو را گفت : من از تو دفاع مىكنم . عمرو گفت : كشته شدن تو مرا چه سود دارد خويشتن را نجات ده او بر سواران حمله كرد چنان كه راهى يافت و اسب او را به شتاب از ميان جماعت بيرون برد و سواران در پى او تاختند مردى تيرانداز بود هيچ سوارى به او نزديك نشد مگر تيرى افكند و او را بخست و مجروح كرد يا پى اسب او ببريد بازگشتند و تتمّهء سرگذشت رفاعه بعد از اين بيايد ان شاء اللّه و عمرو بن حمق را اسير كردند پرسيدند : كيستى ؟ گفت : كسى را كه اگر رها كنيد شما را بهتر است از آنكه بكشيد و نام خود را نگفت او را نزد حاكم موصل فرستادند و او عبد الرحمن بن عثمان ثقفى معروف به ابن امّ الحكم خواهرزادهء معاويه بود اين خبر به معاويه نوشت . معاويه جواب فرستاد مردى است كه با قرار خود بر پيكر عثمان نه طعنه زده است و نبايد تعدّى كرد همان نه طعنه بر بدن او فرو بر . چنان كردند و عمرو در طعنه اول يا دوّم بمرد و سر او را براى معاويه فرستادند در اسلام اين اول سر است كه از جايى به جايى فرستاده شد . مؤلف گويد : اينها منقول از اهل سير و تواريخ است و اما احاديث ما ، پس شيخ كشّى روايت كرده است كه : حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سريّتى فرستاد يعنى لشكرى كه خود همراه آنها